تبليغاتX
تکانه
تکانه، تکان دهنده احساس شما

در ابتدا یک تکه سلام و بعد دو فنجان سکوت و بعد از آن چند نقطه چین به احترام اسم قشنگ شما عزیزان....

باز هم من هستم و خبرهای جدید و داغ برای شما عزیزان.

بی مقدمه برای تان بگویم که دیروز به سمت خانه‌ای در حرکت بودم. قرار بود آنجا یک جلسه‌ی مهم دایر شود. آن جلسه به خاطر کمپاین یک نماینده برگزار گردیده بود. طوریکه می‌بینیم اکنون دیگر چندان فاصله‌ی زیادی به انتخابات پارلمانی نمانده و همه در فکر کاندید شدن یا کاندید کردن هستند و اینکه که چطور خود یا کاندید مورد نظرش را وارد میدان مقابله کند و بتواند با بهترین وجه ممکن به خط پیروزی برسد یا برساند.

می‌گفتم در راه بودم و به سوی جلسه می‌رفتم. ناگهان مادری را دیدم که همراه پسر جوانش دعوا داشت و به پسرش چیزهایی می‌گفت که برای من قابل شنیدن نبود. وقتی به نزدیک من رسیدند جمله‌ای از مادر را شنیدم که در اول برایم گیچ کننده بود. وی به پسرش گفت: از خدا می‌خواهم که تو سرچوک شده رییس جمهور افغانستان شوی تا من از شرت راحت شوم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط گروه تکانه | 

روز جمعه بود. هنوز ساعت شش نشده بود که با صدای رعدمانند مادرم نزدیک بود از روی بستر به سقف اصابت کنم. با عجله نشستم دیدم مادر در چهار چوب در ایستاده و با خشم به طرفم نگاه می‌کند. خواب از چشمانم گریخت. چند لحظه همان طور بی‌حرکت از روی ترس بر بسترم نشستم. مادر باز هم با صدای رعدمانندش گفت: دختره‌ی ابله! زود باش، بلند شو. تا کی می‌خواهی بخوابی؟ فوراً سر و صورتت را بشوی. سر ساعت هفت باید عروسی برویم.

آخ از دست این عروسی. هر جمعه عروسی، هر جمعه عروسی. یک جمعه هم نشده که حد اقل تا ساعت هفت آرام بخوابم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 بهمن1388ساعت 8 بعد از ظهر  توسط گروه تکانه | 

به نام خدا

مي‌گويند بنويس

اما نمي‌دانم از چه بنويسم

مي‌گويند از زندگي بنويس

از مرگ بنويس!

آه، زندگي، خود قصه‌ي زيبايي است

كاش مي‌توانستيم آن را تعريف كنيم

اما زندگي رازيست كه خود معرف خود است

زندگي رازيست بين عابد و معبود، عاشق و معشوق

كه همگي در كام مرگ فرو مي‌روند!

نسرين رحيمي

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گروه تکانه | 

به نام خدا

چشمانم را پشت قاب پنجره جا گذاشته ام. زیرا دیگر راضی به تنها بودن نیستند. منتظر چشمی هستند که آنها را بخواند و دردش را از مروارید چشمانش درک کند تا حتا اگر شده، آسمان ابری چشمانش را بینند که از درون غم‌بار او حکایت می‌کند. دلم، دلم را هم در جاده‌ای که آخرش به سوی او ختم می‌شود، رها کرده ام. زیرا دلم هم دیگر از من گریزان بود. جوشش داشت که هر لحظه درونم را به تکان می‌آورد. حال وقتی این دل، در درونم ولی از من جدا بود با او چه می‌کردم. پاهایم را هم که در کودکی از دست داده بودم وگرنه به جای آنکه منتظر آن باشم که روزها، پشت سر هم بیهوده سپری شوند، راهی را در پیش می‌گرفتم که آخرش به تو می‌رسیدم و به جای آنکه چشمانم را در یک جا و دلم را در جای دیگری رها کنم، خودم، همراه آنها راهی را که هدفش رسیدن به او بود در پیش می‌گرفتم.

خدایا! چقدر بزرگی که از عشقت دل را در یک جا و چشمانم را در جای دیگر و خود بی‌هدف، با این دستان رنگ‌آلود شروع به نوشتن کرده ام و می‌دانم که می‌شنوی.

راستی خدایا چه چیزی است که به من می‌گوید، با این که من می‌نویسم تو صدایم را می‌شنوی. مگر نمی‌شنوی؟

آری تو مرهم دلهای بی‌نوایی.

شهربانو موحدی

+ نوشته شده در  جمعه 2 بهمن1388ساعت 9 قبل از ظهر  توسط گروه تکانه | 

دوستان عزیز، می‌خواهم اینجا چیزهایی از اوضاع شهرم برای تان بگویم. حتماً می‌دانید کدام شهر. آری همین کابل را می‌گویم! پایتخت افغانستان، یا به تعبیر دیگر، محروم‌ترین پایتخت دنیا. حتماً این حرف را همه می‌دانید.

به هر حال، توصیفات خود را با یک شعر آغاز می‌کنم:

سه چیز اندر جهان دنیاشمول است

یکی زور و دو دیگر پول و گول است

به فتوای جهانخواران امروز

اطاعت هر که کرد اجرش قبول است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 دی1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط گروه تکانه | 

امشب از ساحل غم‌هایم بوی سکوت می‌آید. گویا طوفان وهم و تردید در دلم فروکش کرده است. امشب غم‌های دلم همچون سنگ‌های خارایی بی‌حس شده اند. و قلبم گویا عطش آتشینش را به خاکستر تبدیل کرده است.

چشم‌هایم اشک‌هایش را به ته نشینی دعوت می‌کند و لبهایم طعم دل‌انگیز سکوت را احساس می‌کنند.

خدای من، امشب همه چیز ساکن و بی‌تحرک است. حتا صدای تو هم برای من نامفهوم جلوه می‌کند و نگاه خیره ات هم نمی‌تواند مرا به دنیای خارج بکشاند.

خورشید هم ساکن است. او در دامن آبی آسمان منتظر تحرکی است. دیگر نسیم برای آوردن قاصدک‌ها پیشقدم نمی‌شود. گویا معتقد است که حرکت او و آوردن قاصدک‌ها نمی‌تواند خورشید را و همه چیز را به تحرک وا دارد. آبها هم دیگر صدای شرشر شان نمی‌آید. گویا منتظر اند پرنده‌ها پر زنند؛ ولی پرنده‌ها هم در انتظار تحرک خورشید هستند تا با او هم پرواز شوند.

و گل‌ها هم دیگر نموی عادی شان را فراموش کرده اند و همواره چشم به آسمان و به خورشید می‌دوزند. گویا می‌خواهند با او همگام شوند.

اما خورشید هم ساکن ساکن است. او هم چشم به راه تحرکی است.

می‌خواهم با شکستن سکوت فریاد بزنم. خدایا چرا سکوت؟...

ناگهان احساس می‌کنم شاید مرده ام.

کامله رحیمی

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 دی1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط گروه تکانه | 

ساعت ده دقيقه از سه گذشته بود. نمي‌دانستم چه كار كنم. چشمم اطراف را مي‌پاييد تا زودتر موتري بيايد و من زودتر به خانه برسم. ترس سراپاي وجودم را فراگرفته بود و به سرنوشت نامعلومي مي‌انديشيدم. خاطرات زندگي يكي پس از ديگري از روي نوار ذهنم عبور مي‌كردند و ترسِ مرا به زندگي و آينده، بيشتر مي‌ساختند. دوران كودكيم. كودكي فارغ از همه چيز، بدون درك و هراس از مشكلات زندگي. با دختر همسايه بازي مي‌كرديم و بعضي وقت‌ها از باغ كاكا سلطان انگور دزدي مي‌كرديم. جوانيم از راه رسيد. از همه چيز هراس داشتم: از محيط، زندگي، پدر، مادر و هر آن چيزي كه در اطرافم بودند. احساس مي‌كردم همه چيز و همه كس برخلاف من اند. دلهره‌هاي مادرم مدام پشت سرم بود و هر وقت از خانه بيرون مي شدم آن را برايم يادآور مي‌شد: دخترم متوجه باش. تو ديگر بزرگ شده اي. مراقب باش فريب آدم‌ها، سخنان و رفتار آنان را نخوري. من به آينده‌ي خوشبخت تو چشم دوخته ام. تو بايد سرمشق براي تمام كساني باشي كه در اين سرزمين زندگي مي‌كنند. و....

ياد اتفاق روز قبل از اين روز افتادم. دو مرد به خانه آمده بودند و به مادرم مي گفتند كه شوهرت از ما پول قرض گرفته است. اگر تا يك هفته آن را پس ندهيد خانه‌ي تان را مي‌گيريم. و مادر فقط گريه مي‌كرد. آن روز نيز پدر مثل روزهاي قبل در خانه نبود و كسي هم نمي‌دانست او كجا رفته است. اين رفتن و آمدن او ما را از زندگي بيزار كرده بود.

صبح زود از خانه بيرون مي‌رفت و هر چه پول در خانه بود با خود مي‌برد. بعضي وقت‌ها كه پول در خانه نبود بعضي از وسايل خانه را مي‌برد و مي‌فروخت. نمي‌دانم با پولش چه مي‌كرد. اما هيچگاهي بدون پول از خانه بيرون نمي‌رفت. اكثر شب‌ها در خانه نبود. بعضي مواقع نصف‌هاي شب با دوستانش مي‌آمد. آن وقت ما بايد به آشپزخانه مي‌رفتيم و تا صبح از سوز و سرماي آنجا مي‌لرزيديم. مادر هيچگاهي لب به شكايت نمي‌گشود. فقط كارش تحمل بود. وقتي من از رفتار او انتقاد مي‌كردم، در جواب مي‌گفت: خوب، چه كار كنم. فقط مي‌سوزم و مي‌سازم. به حوصله مادر حيران بودم و تعجب مي‌كردم كه چگونه با چنين مرد عمرش را سيه كرده و تا امروز تحمل كرده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 13 دی1388ساعت 10 قبل از ظهر  توسط گروه تکانه | 
دوستان عزیز سلام،

امیدوارم همه خوش، شاد و موفق باشید. خوشحالیم از اینکه موفق شدیم از طریق این دنیای مجازی با شما دوستان  در تماس شده و دیدگاه ها و نظریات خویش را با شما شریک سازیم.  در ضمن از این طریق با دوستان و عزیزان بیشتر در گوشه های مختلف دنیا آشنا شویم.

گروه تکانه نیز از جمله گروه های کوچکی است که در  بهار سال 1388 در خانواده معرفت پا به عرصه وجود گذاشت. اعضای این گروه تا کنون فعالیت های خویش را در داخل مکتب و متناسب با شرایط و امکاناتی که در آنجا داشتند، بیشتر در بخش طنز  پیش می بردند. نوشته های اعضای تکانه تا کنون بیشتر از طریق یک جریده دیواریی تحت عنوان «تکانه» که در هر پانزده روز یکبار منتشر می شد در اختیار خوانندگان آن قرار می گرفت. و یا هم بعضی وقت ها با شرکت در محافل ادبی و مسابقات داستان نویسی و طنز نویسی که در داخل لیسه انجام می شد، شرکت می کردند. اما از این بعد در نظر داریم که برعلاوه جریده تکانه، وبلاک تکانه را نیز با خود داشته باشیم و از این طریق دیدگاه ها و نظریات خویش را با خوانندگان محترم خارج از لیسه عالی معرفت نیز شریک ساخته و از دیدگاه ها و نظریات نیک و هدایتگر آنان استفاده کنیم. امید دوستان محترم این لطف خویش را از ما دریغ نکنند. در ضمن نوشته های تکانه از این بعد تنها منحصر به مطالب طنزی نخواهد بود، بلکه در حد توان به دیگر بخش ها از قبیل داستان، مقاله، شعر، گزارش و ... نیز توجه صورت خواهد گرفت.

با عرض حرمت و سلام مجدد به همه خوانندگان عزیز و آرزوی موفقیت این وبلاک، چشم به راه نظریات و پیشنهادات شما هستیم.

گروه تکانه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط گروه تکانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاک متعلق به گروه تکانه است. گروه تکانه در بهار سال 1388 توسط جمعی از دانش آموزان صنف دهم (بخش دختران) لیسه عالی معرفت تشکیل شد. این گروه در جریان سال تعلیمی 1388 نوشته های خویش را از طریق جریده دیواریی به نام «تکانه» در اختیار خوانندگان خویش قرار می داد. در حال حاضر برعلاوه جمعی از دانش آموزان صنف دهم، چند نفر از دانش آموزان صنف های دیگر نیز عضویت این گروه را دارند.

پیوندهای روزانه
یادداشت های روزانه
سخن
لیسه عالی معرفت
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
بهمن 1388
دی 1388
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM